|
سلام اي طلوح سحرگاه رفتن سلام اي غم لحظه هاي جدايي خداحافظ اي همنشين هميشه تو تنها نمي ماني اي مانده بي من تو را مي سپارم به دل هاي خسته اگر شب نشينم، اگر شب شکسته به شب مي سپارم تو را تا نسوزد به دل مي سپارم تو را تا نميرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد خداحافظ اي برگ و بار دل من اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم خداحافظ اي نو بهار هميشه گر سبز ر فت و تو ز ر ماندي + نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388 1:19 توسط وحيد |
من اگر روح پريشان دارم
+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387 13:44 توسط وحيد |
خسته ام از این هوای تاریک و بارانی از این دلتنگی و درد و پریشانی خسته ام از این قلبهای بی احساس از این گونه های خیس و التماس خسته ام از این رزهای تنهایی از این بیهوده امیدها به نور و رهایی خسته ام از این حرفهای بی پایان از این قلب ناامید و همیشه نالان خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار از ناله های درد دل همیشه بیمار خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن + نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 0:24 توسط وحيد |
نیمه شب آواره و بی حس و حال بقیه این شعر را ادامه مطلب بخوانید به همراه لینک دانلود آهنگش + نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 14:59 توسط وحيد |
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند! + نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 20:39 توسط وحيد |
بزار عاشقونه هامو همه دنیا بدونن ... حرومت باشه این دنیا تو که از درد من شادی تو که روز جداییمون تموم شهرو گل دادی تو که از شوق مرگ من لباس سرخ پوشیدی کنارم سالها بودی منو هرگز نفهمیدی حرومت باشه این دنیا تو که خون منو خوردی تو که اشک منو هدیه واسه یار خودت بردی یکی با گریه و هق هق چشاشو خیس و تر می کرد یکی شبهاشو با یاد تو و عشق تو سر می کرد یکی بی همدم و تنها شبها تا صبح می بارید یکی هم مثل تو هر شب بدون غصه می خوابید حرومت باشه اون شبها که پای تو سحر می شد تو غرق خنده اما من وجودم در به در می شد بسوزه دفتره شعری که صفحه صفحه می دیدت حرومت باشه اون شعرا که خط به خط پرستیدت تقدیم به کسی که با من غریبه است + نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387 18:53 توسط وحيد |
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387 19:52 توسط وحيد |
کاش آسمان ميدانست درد من چيست ! کاش ميدانست نياز من چيست!
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
+ نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387 20:38 توسط وحيد |
كجايي بياي ببيني خيلي تنهام پر غصه كسي جز تو نيست كه حال بي كسي هامو بپرسه تو ميدوني حال و روز درد بي درمونه من را ميدوني نام و نشونه دله بي نشونه من را + نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387 20:14 توسط وحيد |
|